۲۲ آذر ۱۳۸۶ ه‍.ش.

در يك شب سرد بهاري به پدر بزرگ گفتم: پدر بزرگ يك چيزي بگم؟ پدر بزرگ گفت: بگو پسرم. گفتم: به نظر من شما از خورشيد هم مهربون تر هستيد. خورشيد هم كه ديگه مي دونيد چقدر مهربونه. گفت: متشكرم پسرم. گفتم: ولي پدر بزرگ يك چيزي ته دلم مونده بود كه مي خواستم بهتون بگم، اونم اينه كه با اين سني كه شما داريد درست نيست اين دروغ هاي زشتي كه هر روز به من مي گيد. ديروز بهم گفتيد پدر نمرده و رفته پيش خود خود ستاره ها. امروز مامان بهم گفت كه پدر سالهاست مرده. لااقل يك دروغي مي خواين بگين هماهنگ كنين. نه جداً خجالت نمي كشي تو اين سن دروغ ميگي؟ مگه مي خواين از اين خونه بندازمتون بيرون پدربزرگ؟
اون شب پدربزرگ تا خود صبح گريه كرد و من تا خود صبح مي خنديدم.