Jun 30، 2009

برای آن‌هایی که از مکر خدا غافل شده اند:
چی چی می‌گی؟

Jun 23، 2009

لیاخوف روسی کارش را صد سال زود انجام داد...

Jun 14، 2009

اینطور خراب کردن شخصیت‌ها به باور من صحیح نیست... متاسفانه بعضی‌ها در طی این روزها از ارتباط مملو با آشوب‌های خیابانی خبر دادند...

Jun 7، 2009

دیگه وقتشه که سکوتم را بشکنم. در این انتخابات رسماً حمایتم را از گروه
عقاب ایران اعلام می‌کنم.

May 25، 2009

نهادینه شدن کلمه‌ی «گربه» در شعر سیاسی ما، از من یک آدم تمام‌رادیکال می‌سازه.

May 24، 2009

این شما، این پرونده‌ی چهاردهم، و این هم ستون بی همتای من.

May 20، 2009

با یک تقریب مناسب می‌تونم بگم که از آرایه‌ی «صدای سنگین سکوت» در تمام کتاب‌های ادبی بعد از انقلاب استفاده شده. می‌دونید، بعضی موقع‌ها باید گند بزنی به همه چی.

May 19، 2009

با توجه به نزدیکی انتخابات بد ندیدم که شخصیت جدید «مَمَلو» را بهتون معرفی کنم.
مملو یک سیاه پوست به تمام معنا بود. لاغر و سیاه. اولین باری که اومد تو کوچمون درست وسط کوچه با یکی دیگه از بچه‌ها که نمی‌تونم اسمش را بگم دعواشون انداختم. من داور بودم و اون‌ها با کمربند همدیگر را سیاه می‌کردند. البته مملو که دیگه سیاه‌تر از قبل نمی‌شد. دعوا اون قدر‌ها هم که فکر می‌کردم خوب پیش نرفت ولی با اتفاقی که آخرش افتاد می‌شد در مجموع نمره‌ی قبولی را بهش داد. مملو با یک حرکت نسبتاً عجیب اون یکی را انداخت زمین. بعد من دیدم که اون یکی رو زمین چشماش کاملاً گردد و دو برابر حالت عادیش شده. چند ثانیه در همین حالت بود. بعدشم زد زیر گریه. همیشه وقتی می‌خورد زمین اولش برای چند ثانیه چشماش دو برابر حالت عادی می‌شد و بعد می‌زد زیر گریه. یک دفعه بابای اونی که نمی‌تونم اسمش را بگم اومد و به من گفت نامرد تو چه دوستی هستی ـ‌آخه اونا من را دوست بچه‌شون می‌دونستند‌‌ـ و مگه نمی‌بینی چشم بچه‌ام دو برابر حالت عادی شده و خلاصه از این صحبت‌ها. من هم هر جوری بود چند تا دلیل نسبتاً منطقی جور کردم که نشون می‌داد من متوجه دو برابر شدن چشم بچه‌اش نبودم و فقط دیدم که گریه کرده. می‌دونید، خانوداه‌اش رو دو برابر شدن چشم بچه‌شون خیلی حساس بودند. از اصل ماجرا که مملو باشه دور نشیم. مملو فردای اون روز برای آشتی کردن اومد و به اونی که اسمش را نمی‌گم گفت که می‌تونه برای شروع آشتی چند تا سی‌رنگ بهش بده؛ دونه‌ای ۵۰ تومن. نزدیک چهارشنبه‌سوری بود و نی‌قلیونی سی‌رنگ خیلی بیشتر از اینا می‌ارزید. خلاصه اونم قبول کرد که اگر مملو اینارو به همون قیمتی که گفته بفروشه آشتی ‌می‌کنه. بعد مملو رفت از خونه‌شون چند تا تخم مرغ سیرنگ آورد و خلاصه اینجوریا. می‌دونید، مملو خیلی اهل شوخی بود.
بازم از مملو براتون خواهم گفت.

May 14، 2009

با تمام احترامی که برای احمد کسروی قائلم و اینا ولی اگر من بخوام ادبیات قدیم ایران را نقد کنم اول از نقد مخرب کلمه‌ی «خال» شروع می‌کنم.
حالا جدی خال مثلاً خیلی زیبا هست و اینا؟ زیبایی داره؟ خال؟

May 13، 2009

اون روز خیلی خسته بودم. پدربزرگ بهم گفت: پسرم، چرا امروز انقدر خسته به نظر می‌آیی؟ گفتم: کوه کندم پدربزرگ. هیچ وقت از شوخی‌های من خوشش نمی‌آمد. گفتم: چی شد پدربزرگ؟ چرا ساکتید؟ گفت: چیزی نیست پسرم. چند مدتیه که دیگه دل‌و‌دماغی برام نمونده. پدربزرگ دماغ بزرگی داشت. به شوخی بهش گفتم: پدربزگ دلتون را نمی‌دونم ولی دماغ خوبی دارید. هیچ وقت دلیل حساسیت‌های بیجای پدربزرگ را نفهمیدم. با کوچکترین چیزی ناراحت می شد و قهر می‌کرد. این دفعه دیگه از کوره در رفت و گفت: تو کی می‌خوای از این کارات دست بر‌‌داری؟ پدرت را با همین کارات کشتی حالا دست از سر من هم بر نمی‌داری؟ آره، پدرت را تو کشتی و مسئله‌ی ساختگیه دور بودن ستاره‌ها را پیش کشیدی تا به این وسیله هیچ تقصیری متوجه تو نباشه...
اصلاً معلوم نیست این پدربزگ چشه. می دونید، بعد از فوت پدر مسئولیت خونه رو دوش منه. ولی با این وضعیت عصبی پدربزرگ واقعاً دیگه نمی‌دونم باید چی کار کرد.

۱
۲
۳
۴
۵
۶
۷
۸
۹

امیدِ خواننده

در تایید صحبت‌های پالپ جا داره بگم که آقا عجب انایی پیدا می‌شن.

May 11، 2009

سلام به بزرگتر‌های مهربون...

May 10، 2009

1
وقتی شک من بیشتر شد که خانم بهداشت رو اشتباهش پا فشاری کرد. اون برای دومین بار بلند بودن ناخن‌ها را به من تذکر داد.

May 8، 2009

بدن انسان به غذا نیاز دارد.

May 5، 2009

شوخی: قرآن مجید اینا

May 4، 2009

به نظر من تاریکترین دوره‌ي تاریخ ایران در هزاره‌ی گذشته دوره‌ی پیدایش بدلِ
عادل فردوسی پور در صدا و سیما بوده است.
گزارش گمان شکن اردو را بخوانید و در همین راستا به زنان بگویید که زینت‌هایشان را تنها برای شوهران خود رو کنند.

May 2، 2009

موتور‌پرشی هم بچه بازی شده...

Apr 27، 2009

تقریباً همه‌ی کسانی که مصرع دوم بیت «سعدیا مرد نکونام نمیرد هرگز...» را تغییر نداده باشند جز افراد باحال و با‌مزه به حساب می‌آیند.

Apr 25، 2009

علی‌غول‌کُش یک بار به من گفت که می‌خواهد با بچه‌های کوچه یک تیم فوتبال تشکیل بدهد که تو مسابقه‌های محله‌ای شرکت کنیم. ازش پرسیدم: چطوری می‌خوای تیم را آماده کنی؟ فوراً گفت فکر اینجاشم کردم... از دو ساعتی که هر روز برای بازی تو کوچه وقت داریم؛ یک ساعتش را فوتبال بازی می‌کنیم، یک ساعت کارای تکنیکی.

برای آشنایی بیشتر با شخصیت علی‌‌غول‌کُش به اینجا مراجعه کنید.