۴ بهمن ۱۳۸۶ ه‍.ش.

پوچستان، قسمت سوم:
سلام.
سلام.
به نظرت همه ی اونایی که تو خیابان می دوند عجله دارن؟
نه بعضی ها شون واسه جلب توجه می دوند.
من هم همین فکر را می کنم.
چه خبرا؟
دیروز یک دختره ای بهم گفت من هر جای تهران که باشم وقتی برج میلاد را می بینم احسا س آرامش می کنم، من هم بهش خندیدم.
آفرین.
تو این هفته چند نفر بهت زنگ زدن؟
هیچکس.
من هم همینطور.
به نظرت ما آدم های منفوری هستیم؟
فکر کنم این طور باشه.
پس بهتره از یک متخصص کمک بگیریم.
چه جمله ی کلیشه ای مسخره ای گفتی.
مرسی.
بیا بریم یک بچه را از دور به هم نشون بدیم طوری که فکر کنه داریم راجع به اون حرف می زنیم و حس کنجکاوی اش رو بر بیانگیزیم.
چرا می خوای حس کنجکاوی اش رو بر بیانگیزی؟
شاید چون بیمار روحی هستم. مگه نه؟
فکر کنم این طور باشه.
پس بهتره از یک متخصص کمک بگیریم.
چه جمله ی کلیشه ای مسخره ای گفتی.
مرسی.
...