۲۶ دی ۱۳۸۶ ه‍.ش.

داستان کوتاه

پسر بچه لک لک را در دست گرفت. آه... چقدر لک لک سردش شده بود. پسر بچه می دانست که اگر لک لک را به مکان گرمی نرساند از سرما خواهد مرد. پسر بچه به اطراف خود نگاهی انداخت. دورتا دور او پوشانده شده بود از برف. دستان کوچک و یخ زده ی پسر بچه به دور گردن لک لک آویخته شده بود. پسر بچه باز نگاهی به اطراف انداخت ولی این کار او فقط اتلاف وقت بود. چون چند لحظه پیش هم این کار را انجام داده بود. ناگهان حسی از درون به پسر بچه گفت که به لک لک بگو : " پرواز کن". پسر بچه مصمم بود. لک لک را بر روی دستان خود رو به آسمان قرار داد و فریاد زد: پرواز کن. پرواز کن. پروار کن... صدای پسر بچه هر لحظه بلند تر می شد و پژواک صدای او درکوه های اطراف، چنین می نمود که گویی یک لشکر هزار نفری فریاد می زنند. انگار که کوه ها و درختان وآب ها و تمام کائنات نیز هم صدای پسر بچه بودند و می خواستند فریاد بزنند: پرواز کن. باد نیز به نشانه ی موافقت با پرواز لک لک به حر کت در آمد و هر لحظه بر سرعت وزش خود می افزود و همین باد بود که باعث شد لک لک از دست پسر بچه رها شده و بر زمین بیفتد... لک لک پس از اینکه مسافتی برروی یخ ها کشیده شد، جانش را از دست داد.